|
عاشقانه های گذشته نیما
|
|||
|
درباره وبلاگ
![]() با سلام:
من نیما هستم. این وب لاگ سومی من است . متولد 27/ 4 / 1368 هستم . در کرج به دنیا آمدم و در کرج هم زندگی می کنم . دیپلم الکتروتکنیک ( برق ) دارم . اهل کتاب هستم و گاهی وقتا هم متنهای عرفانی می نویسم . گاهی اوقات کلاسهای عرفان و خداشناسی می رم . پر حرف هستم ( البته بستگی به جاش داره ) عاشق رانندگی هستم و البته با سرعت زیاد . بیشتر وقتم را به کارهام اختصاص می دم . می خوام برم دانشگاه اگه نشد می رم سربازی و انشا الله بعد سربازی می رم دانشگاه . فقط دوست دارم که تا اون قدر زنده باشم که محتاج نامرد نشم . زندگی به نظر من همش توهم و خواب و خیاله چون عمر آدم مثل برق و باد می گذره ( با آنکه بپرسیدن ما آمده رفتیم ) . سه تا دوست صمیمی دارم و بس . از آهنگ های شاد خوشم میاد . خواننده های مورد علاقه ام رضا صادقی / شکیا / گوگوش / مرحوم ناصر عبد اللهی / فرشته و بعضی آهنگ های شاد و غمگین با معنی خوشم میاد . ماشین مورد علاقه ام پرشیا است . رنگهای مورد علاقه ام آلبالویی وآبی آسمانی هستند . شغلم آزاد است . زیاد می خندم . اهل دروغ نیستم . وزنم 50 کیلو و قدم 175 است . چشمام سبز رنگ است . خیلی آدم رکی هستم . زیاد نمی خوابم چون من معتقدم که بیداری یعنی زندگی نه خواب . نمازم رو همیشه می خونم . اهل سیگار و مشروب نیستم . همیشه دوست داشتم که با دختری که دوستم اون دخترچادری باشه و لاغر اندام باشه و اهل دل باشه و اگه با من دوسته به حرمت دوستیمون با کس دیگه ای نباشه . تو عمرم فقط یه بار عاشق شدم و اونم به خاطراتم پیوست................ از اینکه به وب لاگ من سر زدید خیلی خوشحال شدم و این روزا خیلی دلم گرفته و دوست داشتم کسی پیشم بود که باهاش درد و دل کنم ولی افسوس که او دیگر نیست ............. گمشده ایست ولی نیست . نمی دانم کیست . پس چرا نیست . اگر هست پس چرا من . نمی بینم مگر او کیست . (( نظر یادتون نره )) قربون شما داداش نیما منوی اصلی
آرشیو مطالب
پیوندها
آمار وبلاگ
طراح قالب
|
عشق من فقط .........
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 0:16 |
وب لاگ هام :
وب لاگ اصلی خودم :
وب لاگ مطالب گذشته ام :
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 20:11 |
زندگی جشنی پایان ناپذیر است :
زندگي بايد جشني پايانناپذير باشد
چراغاني در سرتاسر سال. تنها در اين جشن است كه رشد مييابي و شكوفا ميگردي. آري، چيزهاي كوچك را به جشنهاي بزرگ تبديل كن / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:6 |
عاشقانی که از عشق تهی اند :
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛ به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است. هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛ بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند. به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است. ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند. والدين تظاهر مي كنند كه فرزندانشان را دوست دارند، شوهران تظاهر مي كنند، همسران تظاهر مي كنند ـ تظاهر و تظاهر. البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند. بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند. اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه عشق برترين هنر زندگي ست، به جادو مي ماند و معجزه مي كند! اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد، بايد براي كشف آن زحمت كشيد، بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت! عشق، هنر است. عشق ورزيدن، مهارت نيست، بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛ به همين سبب اميد آن هست كه روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند. در واقع تنها در چنان روزي ست كه انسانيت حقيقي زاده مي شود. ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم. آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:6 |
عشق مثل نفس کشیدن است :
در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
ابهام، در ماست. نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي. عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست. كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق. معجزه اي را در خود نهفته دارد. مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي، متعلق عشق موضوعيت ندارد. آنچه مهم است اين است كه بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني، همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت، بي استثنا نفس مي كشي. نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند، عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست. اگر با دوستي هستي، نفس مي كشي. اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي. اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي. يعني هر كاري كه مي كني، با نفس كشيدن همراه است. عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد، يعني بايد هسته ي مركزي همه ي كارهاي تو باشد. عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن. در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه نفس كشيدن با جسم. / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:5 |
نگرشهای خوب به زندگی :
عشق يکي از مهمترين چيز هاي زندگي است. / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:5 |
می توانیم آرامش را انتخاب کنیم :
هر گاه باور کنم که آرامش ذهن من به رفتار اشخاص يا چگونگي وقوع رويدادهاي بيروني بستگي دارد پيوسته آشفته خواهم بود.بايد به ياد آورم بي توجه به رويدادهاي بيروني هر لحظه مي توانم آرامش درون را انتخاب کنم .امروز مي توانم احساساتم را نسبت به خود ومردم و جهان برگزينم. / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:5 |
می توانی :
آنان که مي گويند نمي توان کاري کرد نبايد مزاحم کساني شوند که در حال انجام دادن هستند.به "مي توانم "اگر تکيه کني بي شک "نمي توانم" را از ياد مي بري .
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:4 |
جسمت را دوست بدار :
جسم خود را دوست خويش ببين
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:4 |
تو از جنس نوری :
خودت را از جنس نور بدان .احساس کن از نور هستي نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهي شد.اين نور هر گاه تو را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .اگر بتواني عميقتر در خويش غور کني به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهي کرد .آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانت شفاف مي شود و از خلال آن خواهي ديد که هستي چيزي نيست مگر تودهاي آشوبناک از نور و انرژي . / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:3 |
بالهای عشق :
به بالهايي نيازمنديم،
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:3 |
آیا مایلید شخصیت افسانه ای داشته باشید ؟ :
يك شخصيت سالم و افسانهاي كه زندگي سرشار از موفقيت و خوشبختي داشته باشد، چگونه آدمي
است؟ ممكن است براي شما تنها يك رويا باشد، اما دست برداشتن از عادتهاي نادرست و انديشههاي
اشتباه يك افسانه و رويا نيست. براي آن كه انسان موفق و خوشبختي باشيد و از تمام استعدادهاي
خود استفاده كنيد، تنها كافي است كه اراده كنيد و تصميم بگيريد. يك شخصيت سالم، در تمام
جنبههاي زندگياش توانايي خلاقيت و انجام كارهاي جديد را دارد و نميتوان آن را به شغلهاي خاص،
موقعيتهاي اجتماعي ويژه و يا تحصيلات بالايي محدود كرد. بايد هنگامي كه به نمونهايي اين چنين
برخورديد رفتارش را زير نظر بگيريد در حالات و عاداتش دقيق شويد ببينيد چه خصوصيات بارزي دارند، آيا
در نهايت به نتايج كه من رسيدهام، دست مييابيد؟ در بررسي چند نمونة افسانهاي به اين نكات مهم
رسيدم كه آنچه در درجة اول اهميت بود، اين است كه شاهد كسي بودم كه همه چيز زندگي را دوست
دارد. و تقريباً آمادة انجام دادن هركاري هست. او مشتاق زندگي بود و هر آنچه را كه ميخواست از
زندگي طلب ميكرد. پيك نيك، فيلم، كتاب، ورزش، شهر، مزرعه، حيوان، كوه و تقريباً ميتوان همه چيز
را دوست دارد. وقتي در كنارش بودم از آه و ناله، گله و شكايت و نق زدن و افسوس خوردن خبري نبود،
اگر باران ميباريد، او دوست داشت. اگر هوا گرم بود و يا در ترافيك گير ميكرديم به جاي غرغر كردن،
بحث خوبي را مطرح ميكرد و با هم گپ ميزديم. از ظاهر و قيافة خود راضي و خشنود بود. تلاش كاذبي
براي اين كه با آراستن معايب ظاهري خودش را بپوشاند، انجام نميداد. سالها زندگيش را پيگيري كردم
هميشه خشنود و خرسند بود و هرگز در آرزومندي به سر نميبرد.
روزگار سازگار است و توانايي عجيبي در پذيرفتن و لذت بردن از همه چيز را دارد. اگر از او ميپرسيدم: چه
چيزي را دوست نداري؟ جوابي براي من نداشت. اگر زير باران باشد طبعش به او اجازه نميداد كه از آن
بگريزد زير آن را بسيار زيبا و اعجابانگيز ميدانست و بهانهاي بود براي شكر خدا و آن را جزيي از زندگي
ميدانست. اگر شرايط بدي پيش ميآمد مثل بيماري، سيل، زلزله و... آنها را با آغوش باز نميپذيرفت
اما از طرفي هم حاضر نبود يك لحظه وقت خود را صرف شكوه و شكايت كند. اگر وضعيت بدي بايد برچيده
شود، با تمام قوا براي ريشهكن كردنش تلاش ميكرد.احساس گناه نميكرد و پذيرفته بود كه همة ما
جايز الخطا هستيم و سعي زيادي داشت تا از رفتارهايي كه او را از سازنده بودن، باز ميدارد، بپرهيزد.
هرگز خود را براي گذشتهها ملامت نميكند و گريه و زاري سر نميدهد. به اين نتيجه رسيده است كه
پشيمان شدن از گذشته نه تنها چيزي را عوض نميكند بلكه باعث ميشود كه تصويري كه هر شخص از
خودش در ذهن دارد، ضعيف و ناتوان شود. تنها درس عبرت گرفتن از سختيهاي گذشته است كه در
وضعيت ما در آينده تأثير مثبت و سازنده ميگذارد.
آرامي و خونسردي از آن ميگذرد. او يك صافي بسيار قوي در ذهن داشت كه از ورود احساسات
نامطلوب به ذهنش جلوگيري ميكرد و به همين دليل است هرگز قرباني احساسات و هيجانات منفي
نميشود. آن طور نبود كه هميشه خونسرد و بيتفاوت باشد اما هرگز مايل نبود كه يك لحظه از زمان
حال را به خاطر اتفاقاتي كه در آينده ميافتد و هيچ كنترلي بر آنها نداريم، از دست بدهد. او هرگز دنبال
تأييد و تحسين ديگران نيست به اثر تشويق آگاه است اما اين گونه نبود كه از هر فرصتي از مردم براي
خود احترام و تكريم بخرد. بسيار ساده و صادق و بيتكلف بود و هرگز در گفتارش كلماتي را به كار
نميبرد كه سبب خشم مخاطبين باشد. او به آرامي با آداب و رسوم كليشه شده كه براي بسياري از
مردم حائز اهميت است، مخالفت ميورزد. او مخالف سرسخت غيبت و صحبت كردن درباره مردم بود.
وقت خود را صرف ارزيابي زندگي مردم نميكرد و به جاي آن كه دربارة مردم صحبت كند، با مردم صحبت
ميكرد و چنان درگير زندگي خودش بود كه اصولاً وقتي براي كارهاي بيارزش نداشت. او سرشار از
انرژي و شور زندگي بود. عشق و اشتياق اين انرژي بيپايان را در او به وجود آورده بود. ساعت كمي را به
خواب و تنبلي اختصاص ميداد. او قادر بود احساسات مخرب را دفع كند و برعكس به هيجانات سازنده
سرعت ميبخشد. هرگز از اين نميترسيد كه كارهاي خود را براي ديگران توجيه كند و برعكس اصلاً
آزرده خاطر نميشد كه چرا فلاني مطابق ميل من عمل نكرده است. مردم را هر طوري كه بودند
ميپذيرفت بسيار ساده و بيريا بود و هرگز تلاش نميكرد كه ديگران را تحت تأثير خودش قرار دهد و يا
براي خوشايند آنها لباس خاصي بپوشد. سعي نميكرد ديگران را متقاعد كند كه حق با اوست در جواب
مخالفت ديگران ميگفت: «مسئلهاي نيست، ما صرفاً با هم متفاوتيم.» او به راستي زندگي ميكند و
شادماني پاداش اوست. باور كن كه خيلي سخت نيست. تصميم بگير از همين حالا از لحظههاي زندگيت
استفاده كني و او را سرمشق خود قرار بده! / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:2 |
انسان تنها یک گل عشق است :
پختگي عطر خود به همراه دارد.
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:2 |
آن لحظه که تو نیستی :
كافي ست كمي بيشتر بياسايي
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:1 |
به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت :
به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت
بگی فقط واس من عزیزیو چشام براهت کاش که تو نگاه آخر اشکو تو چشام می دیدی تو چی کردی با دل من ، عشقمو لایق ندیدی قلب تو انگار که نشنید التماس اون چشامو تو چی کردی با دل من ، ندیدی غم صدامو به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت ...................
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:0 |
خواب اندیشمند :
یکی از محبان الهی به در مسجدی رسید و شیطان را دید که ایستاده و پایش را درون مسجد می گذارد و دوباره بیرون می آورد . به او گفت : اینجا چه می کنی ؟ شیطان گفت : در این مسجد جاهلی در حال نماز خواندن است و عالمی خوابیده است . من قصد دارم به برسم و در حال نماز او را فریب دهم ، اما هیبت آن عالم نمی گذارد وارد مسجد شوم . / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:0 |
دست راست :
هنگامی که حاتم طایی ، سخاوتمند معروف فوت کرد و او را دفن کردند ، پس از چند سال باران عظیمی بارید و قبر او در معزض سیل قرار گرفت ، به طوری که نزدیک بود که ویران گردد . پسر او خواست که جسد او را به محل دیگری ببرد تا از سیل محفوظ بماند . چون سر تربت او را باز کرد همه ی اعضای او را متلاشی دید ، به جزء دست راستش را . پیری صاحب دل از آنجا گذر می کرد و گفت : تعجب نکنید ، حاتم با این دست عطا بسیار به بیچارگان داده و از این رو سلامت مانده است . / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:59 |
مناجات پرستش :
بغض گلویم را فرا گرفته است . می خواهم بگریم . می خواهم فریاد بکشم ، می خواهم به دریا بگریزم و می خواهم به آسمان پناه ببرم . اشک بر رخساره زردم فرو می چکد . آن را پاک می کنم تا دیگران نبینند ، به گوشه ای می گریزم تا کسی متوجه نشود ......... . چند ساعتی سوختم و در شور و هیجانی خدایی غوطه خوردم . قلبم باز شده بود . روحم به پرواز در آمده بود . احساس می کردم به خدا نزدیک شده ام ، احساس می کردم که از دنیا و مافیا قدم فراتر گذاشته ام ، همه را و همه چیز را ترک کرده ام . فقط با روح سر کار دارم . فقط با غم همنشینم فقط با درد می سازم و فقط خدای بزرگ را پرستش می کنم . / نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:59 |
می پرستمت خدای عشق و بوسه و ایمان :
شک نکن که تو خدای منی.چه نیازی به خدا دارم ؛وقتی که ملموس و پاک و نازدانه و به غایت انسان مرابه خویش می خوانی و من استجابتت می کنم و بوی عاشقانه ی زیستن را در کنه نگاه تو می جویم.کدام خدارا بجویم که دیگر گونه ای به من بدهد،چیزی بیشتر از آن چه دارم.فراتر از تو و نام مقدست؛ که روحوجان و قلب مرا به خود دچار کرده است.تو موهبت آسمانی من هستی پرنده ی من.در اوج خیره شدی؟مندر دستان توام.بیات و موم واره.هر آنچه تو خواهی می کنم.به آیین تو در می آیم و در معبد تن تو زیارت میکنم.در آسمانها می جستمت نازدانه ی مغرور.فرا چنگ آمده ای و من، انسان عاشق ِ چشمان پاکتوام.بگذار در سپهر چشمهای تو فرجام خوش عشقبازی را ببینم.گو جهان نباشد .تو باشی و من .پاک وطهورای من، در کدام صومعه ومسجد بجویمت که تو در جان من رخنه کرده ای و تقدیر مرا بر جان شیفتگیخود نوشته ای.در آیین تو غسل تعمید می یابم.لیلای من، مجنون شده ام و در سکوت خیس این نسترنها ویاسهای ناز به زیارت صدای تو می آیم.بنگر مرا قربانی چشمهای مقدست شده ام.رویینه تنم کن از عشق وهیچ مرزی بر راه بی کرانم مگذار،که پاکباز و جان به کف به پیشواز دستهای پر تپش مسیحای دردانه امآمده ام./ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:58 |
برکه من :
صدایت شیرین است مثل اینکه کنار سرچشمه ای نشسته باشی و درسکوت محض به جاودانه ترین و زلال ترین نجوا تن بدهی.بی زمان بیمکان.که اوج مگر کجاست ؟چیست؟ که با طنین زلال زمزمه ات دیشب بهاوج رسیدم.وقتی که گفتی تو همه غرور منیافسوس که اعجاز لحظه هایمان را ٬جاودانگی اش ٬آرامش آبی برکه مان رابه پاره سنگی متلاطم کردم .افسوس.مگو که خردت کردم خورشیدکم ٬مگو !که تو را در آینه ام می بینم .که آینهام خرد شده اگر که بگویی شکسته ام.و آینه ام مگر چیست جز خودمن ......................../ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:57 |
قدرم را بدان :
قدرم را بدان می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی .........می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی !می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار متنهایی که بهعشق تو نوشتم را بخوانی و قدر آن لحظه که با من بودی را بدانی....می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولدنخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق توباشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا....آن زمان قدر مرا خواهی دانست که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمانبرایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات نخواهیدید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایشلحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنمبه کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خودمی گویی ای کاش که قلبش را زیرپاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آناشکهایی که برایم می ریخت را می دانستم!من می روم تا قدرم را بدانی ،تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را دوست دارممرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی ازمن نیست پشیمان می شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می رومتا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می رومتا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیایدو قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد!آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید!می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری!افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست ....تا هستم ، عاشقت هستم و دوستت دارممرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کنکه اگر رفتم دیگر نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدرتو را دوست داشته ام ....تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ،جای تو خالیست....فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست..../ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:56 |
یادم باشد :
يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را
|
||