تبليغاتX
عاشقانه های گذشته نیما
عشق من فقط .........
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 0:16 |
وب لاگ هام :

 

وب لاگ اصلی خودم :

 

 

 

www.nimaros.blogfa.com

وب لاگ مطالب گذشته ام :

 

www.nimaros1.blogfa.com  

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه یازدهم شهریور 1386 و ساعت 20:11 |
زندگی جشنی پایان ناپذیر است :
زندگي بايد جشني پايان‌ناپذير باشد
چراغاني در سرتاسر سال‌.
تنها در اين جشن است كه رشد مي‌يابي و شكوفا مي‌گردي‌.
آري‌، چيزهاي كوچك را به جشن‌هاي بزرگ تبديل كن‌
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:6 |
عاشقانی که از عشق تهی اند :
يكي از اساسي ترين توهمات آدمي،
اين است كه گمان مي كند عشق را مي شناسد؛
به همين سبب از تجربه ي عشق عاجز است.
هر كسي مي پندارد كه مي داند عشق چيست؛
بنابراين، نيازي به تجربه ي آن احساس نمي كند.
به همين دليل عشق با دنياي ما قهر كرده است.
ما با عاشقاني روبروييم كه از عشق تهي اند.
والدين تظاهر مي كنند كه
فرزندانشان را دوست دارند،
شوهران تظاهر مي كنند،
همسران تظاهر مي كنند ـ
تظاهر و تظاهر.
البته هيچ كس به عمد اين كار را نمي كند.
بسياري از آنها نمي دانند كه چنين مي كنند.
اي كاش از همان ابتدا آدم ها مي آموختند كه
عشق برترين هنر زندگي ست،
به جادو مي ماند و معجزه مي كند!
اي كاش مي آموختند كه عشق را بايد كشف كرد،
بايد براي كشف آن زحمت كشيد،
بايد به ژرفاي آن رفت و شيوه هاي آن را آموخت!
عشق، هنر است.
عشق ورزيدن، مهارت نيست،
بلكه امكاني بالقوه در همگان است؛
به همين سبب اميد آن هست كه
روزي همگان به بلنداي بلند عشق صعود كنند.
در واقع تنها در چنان روزي ست كه
انسانيت حقيقي زاده مي شود.
ما هنوز پيش از آن واقعه ي عظيم زندگي مي كنيم.
آن واقعه ي بزرگ و باشكوه هنوز روي نداده است
/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:6 |
عشق مثل نفس کشیدن است :
در عشق، ابهامي وجود ندارد ـ
ابهام، در ماست.
نه تشريفاتي در عشق هست و نه فرضياتي فلسفي.
عشق، رهيافتي ساده و مستقيم به زندگي ست.
كلمه ي ساده و بي پيرايه ي عشق.
معجزه اي را در خود نهفته دارد.
مهم نيست كه به چه كسي عشق مي ورزي،
متعلق عشق موضوعيت ندارد.
آنچه مهم است اين است كه
بيست و چهار ساعت روزت را عاشقانه سپري كني،
همان طور كه در بيست و چهار ساعت روزهايت،
بي استثنا نفس مي كشي.
نفس كشيدن هدفي را دنبال نمي كند،
عشق نيز خواهان چيزي جز خود نيست.
اگر با دوستي هستي، نفس مي كشي.
اگر در كنار درختي نشسته اي، نفس مي كشي.
اگر در اب شنا مي كني، نفس مي كشي.
يعني هر كاري كه مي كني،
با نفس كشيدن همراه است.
عشق نيز بايد همين ويژگي را داشته باشد،
يعني بايد هسته ي مركزي همه ي كارهاي تو باشد.
عشق بايد طبيعي باشد، مثل نفس كشيدن.
در واقع، عشق همان نسبتي را با روح دارد كه
نفس كشيدن با جسم.

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:5 |
نگرشهای خوب به زندگی :

عشق يکي از مهمترين چيز هاي زندگي است.

*بايد بهتر شويم پس نبايد اجازه دهيم ترس ما را به دام اندازد.

*فرقي ميان دادن و گرفتن نيست.

*در آينده و گذشته زندگي نکن

*حالا هر کاري مي تواني انجام بده در هر لحظه بايد محبت کني

*اگر در بيرون مشکلي هست ناراحت نشو درون قلبت امنيت داري.

*چون عشق هميشه هست نبايد از مرگ بترسي.
 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:5 |
می توانیم آرامش را انتخاب کنیم :

هر گاه باور کنم که آرامش ذهن من به رفتار اشخاص يا چگونگي وقوع رويدادهاي بيروني بستگي دارد پيوسته آشفته خواهم بود.بايد به ياد آورم بي توجه به رويدادهاي بيروني هر لحظه مي توانم آرامش درون را انتخاب کنم .امروز مي توانم احساساتم را نسبت به خود ومردم و جهان برگزينم.

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:5 |
می توانی :

آنان که مي گويند نمي توان کاري کرد نبايد مزاحم کساني شوند که در حال انجام دادن هستند.به "مي توانم "اگر تکيه کني بي شک "نمي توانم" را از ياد مي بري .


کمتر از ذره نئي پست مشو مهر بورز
تا به سرچشمه خورشيد رسي چرخ زنان

"حافظ
 

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:4 |
جسمت را دوست بدار :

جسم خود را دوست خويش ببين

به ياد داشته باش که ذهن بر جسم تسلط دارد

هيچگونه افکاري که ديگران يا خود را سرزنش مي کند نداشته باش تا به جسمت آسيب نرسد

جوهر هستي تو روح است و زندگيت محدود به جسم تو نيست

به جاي تمرکز بر ادراکات خويش درباره جسم به دوست داشتن ديگران بپرداز

بکوش جسمت را چنان که هست دوست بداري

راههايي را بپذير که توازن و هماهنگي بيشتري ميان ذهن و روح و جسمت برقرار مي کند.

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:4 |
تو از جنس نوری :

خودت را از جنس نور بدان .احساس کن از نور هستي نه از جسم. در اين صورت آهسته آهسته با نور درونت مانوس خواهي شد.اين نور هر گاه تو را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز احساس خواهد کرد .اگر بتواني عميقتر در خويش غور کني به درون ديگران نيز عميقتر نفوذ خواهي کرد .آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانت شفاف مي شود و از خلال آن خواهي ديد که هستي چيزي نيست مگر تودهاي آشوبناک از نور و انرژي .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:3 |
بالهای عشق :

به بالهايي نيازمنديم‌،


بالهاي عشق و نه بالهاي عقل‌.


عقل به پايين مي‌كشدت‌.


قائم به قانون جاذبه است‌.


عشق سوي ستارگان مي‌بردت‌.


عرفان را در تو جاري مي‌سازد و


آنگاه مي‌يابي آنچه را كه ارزش يافتن داشته است‌

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:3 |
آیا مایلید شخصیت افسانه ای داشته باشید ؟ :

يك شخصيت سالم و افسانه‌اي كه زندگي سرشار از موفقيت و خوشبختي داشته باشد، چگونه آدمي

 

است‌؟ ممكن است براي شما تنها يك رويا باشد، اما دست برداشتن از عادت‌هاي نادرست و انديشه‌هاي

 

 اشتباه يك افسانه و رويا نيست‌. براي آن كه انسان موفق و خوشبختي باشيد و از تمام استعدادهاي

 

 خود استفاده كنيد، تنها كافي است كه اراده كنيد و تصميم بگيريد. يك شخصيت سالم‌، در تمام

 

جنبه‌هاي زندگي‌اش توانايي خلاقيت و انجام كارهاي جديد را دارد و نمي‌توان آن را به شغل‌هاي خاص‌،

 

موقعيت‌هاي اجتماعي ويژه و يا تحصيلات بالايي محدود كرد. بايد هنگامي كه به نمونه‌ايي اين چنين

 

برخورديد رفتارش را زير نظر بگيريد در حالات و عاداتش دقيق شويد ببينيد چه خصوصيات بارزي دارند، آيا

 

 در نهايت به نتايج كه من رسيده‌ام‌، دست مي‌يابيد؟ در بررسي چند نمونة افسانه‌اي به اين نكات مهم

 

 رسيدم كه آنچه در درجة اول اهميت بود، اين است كه شاهد كسي بودم كه همه چيز زندگي را دوست

 

 دارد. و تقريباً آمادة انجام دادن هركاري هست‌. او مشتاق زندگي بود و هر آنچه را كه مي‌خواست از

 

زندگي طلب مي‌كرد. پيك نيك‌، فيلم‌، كتاب‌، ورزش‌، شهر، مزرعه‌، حيوان‌، كوه و تقريباً مي‌توان همه چيز

 

را دوست دارد. وقتي در كنارش بودم از آه و ناله‌، گله و شكايت و نق زدن و افسوس خوردن خبري نبود،

 

 اگر باران مي‌باريد، او دوست داشت‌. اگر هوا گرم بود و يا در ترافيك گير مي‌كرديم به جاي غرغر كردن‌،

 

بحث خوبي را مطرح مي‌كرد و با هم گپ مي‌زديم‌. از ظاهر و قيافة خود راضي و خشنود بود. تلاش كاذبي

 

 براي اين كه با آراستن معايب ظاهري خودش را بپوشاند، انجام نمي‌داد. سالها زندگيش را پيگيري كردم

 

 هميشه خشنود و خرسند بود و هرگز در آرزومندي به سر نمي‌برد.

 


او همانند كودكي دنيا را بدون ظواهرش پذيرفته بود و از گردش روزگار لذت مي‌برد. به سادگي با شرايط

 

روزگار سازگار است و توانايي عجيبي در پذيرفتن و لذت بردن از همه چيز را دارد. اگر از او مي‌پرسيدم‌: چه

 

چيزي را دوست نداري‌؟ جوابي براي من نداشت‌. اگر زير باران باشد طبعش به او اجازه نمي‌داد كه از آن

 

بگريزد زير آن را بسيار زيبا و اعجاب‌انگيز مي‌دانست و بهانه‌اي بود براي شكر خدا و آن را جزيي از زندگي

 

مي‌دانست‌. اگر شرايط بدي پيش مي‌آمد مثل بيماري‌، سيل‌، زلزله و... آنها را با آغوش باز نمي‌پذيرفت

 

 اما از طرفي هم حاضر نبود يك لحظه وقت خود را صرف شكوه و شكايت كند. اگر وضعيت بدي بايد برچيده

 

شود، با تمام قوا براي ريشه‌كن كردنش تلاش مي‌كرد.احساس گناه نمي‌كرد و پذيرفته بود كه همة ما

 

جايز الخطا هستيم و سعي زيادي داشت تا از رفتارهايي كه او را از سازنده بودن‌، باز مي‌دارد، بپرهيزد.

 

 هرگز خود را براي گذشته‌ها ملامت نمي‌كند و گريه و زاري سر نمي‌دهد. به اين نتيجه رسيده است كه

 

پشيمان شدن از گذشته نه تنها چيزي را عوض نمي‌كند بلكه باعث مي‌شود كه تصويري كه هر شخص از

 

خودش در ذهن دارد، ضعيف و ناتوان شود. تنها درس عبرت گرفتن از سختي‌هاي گذشته است كه در

 

وضعيت ما در آينده تأثير مثبت و سازنده مي‌گذارد.

 


او در شرايطي كه افراد عادي از كوره در مي‌روند، تنها به لبخندي اكتفا مي‌كند و با عوض كردن موضوع به

 

 آرامي و خونسردي از آن مي‌گذرد. او يك صافي بسيار قوي در ذهن داشت كه از ورود احساسات

 

نامطلوب به ذهنش جلوگيري مي‌كرد و به همين دليل است هرگز قرباني احساسات و هيجانات منفي

 

نمي‌شود. آن طور نبود كه هميشه خونسرد و بي‌تفاوت باشد اما هرگز مايل نبود كه يك لحظه از زمان

 

حال را به خاطر اتفاقاتي كه در آينده مي‌افتد و هيچ كنترلي بر آنها نداريم‌، از دست بدهد. او هرگز دنبال

 

 تأييد و تحسين ديگران نيست به اثر تشويق آگاه است اما اين گونه نبود كه از هر فرصتي از مردم براي

 

 خود احترام و تكريم بخرد. بسيار ساده و صادق و بي‌تكلف بود و هرگز در گفتارش كلماتي را به كار

 

نمي‌برد كه سبب خشم مخاطبين باشد. او به آرامي با آداب و رسوم كليشه شده كه براي بسياري از

 

مردم حائز اهميت است‌، مخالفت مي‌ورزد. او مخالف سرسخت غيبت و صحبت كردن درباره مردم بود.

 

 وقت خود را صرف ارزيابي زندگي مردم نمي‌كرد و به جاي آن كه دربارة مردم صحبت كند، با مردم صحبت

 

 مي‌كرد و چنان درگير زندگي خودش بود كه اصولاً وقتي براي كارهاي بي‌ارزش نداشت‌. او سرشار از

 

انرژي و شور زندگي بود. عشق و اشتياق اين انرژي بي‌پايان را در او به وجود آورده بود. ساعت كمي را به

 

 خواب و تنبلي اختصاص مي‌داد. او قادر بود احساسات مخرب را دفع كند و برعكس به هيجانات سازنده

 

 سرعت مي‌بخشد. هرگز از اين نمي‌ترسيد كه كارهاي خود را براي ديگران توجيه كند و برعكس اصلاً

 

آزرده خاطر نمي‌شد كه چرا فلاني مطابق ميل من عمل نكرده است‌. مردم را هر طوري كه بودند

 

مي‌پذيرفت بسيار ساده و بي‌ريا بود و هرگز تلاش نمي‌كرد كه ديگران را تحت تأثير خودش قرار دهد و يا

 

براي خوشايند آنها لباس خاصي بپوشد. سعي نمي‌كرد ديگران را متقاعد كند كه حق با اوست در جواب

 

 مخالفت ديگران مي‌گفت‌: «مسئله‌اي نيست‌، ما صرفاً با هم متفاوتيم‌.» او به راستي زندگي مي‌كند و

 

شادماني پاداش اوست‌. باور كن كه خيلي سخت نيست‌. تصميم بگير از همين حالا از لحظه‌هاي زندگيت

 

 استفاده كني و او را سرمشق خود قرار بده‌!

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:2 |
انسان تنها یک گل عشق است :

پختگي عطر خود به همراه دارد.


زيبايي سرشاري به انسان هديه مي‌كند.


هوش به ارمغان مي‌آورد، ذكاوتي در كمال‌.

 
تمام وجود را به عشق فرا مي‌روياند.


اكنون انسان تنها يك گُل عشق است‌.


هر حركت عشق است و


هر بي‌حركتي باز هم عشق‌


زندگي عشق است و


مرگ باز هم عشق‌

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:2 |
آن لحظه که تو نیستی :

كافي ست كمي بيشتر بياسايي‌


و همه چيز را به دست حيات بسپاري‌...


اعتماد صرف و بي‌اعتنايي كامل‌.

 
غيبت تو حضور خداوند گونه‌گي‌ست‌.


آن لحظه كه تو نيستي‌،


همان دم معجزه رخ نموده است‌.

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:1 |
به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت :

 به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت

 

 

بگی فقط واس من عزیزیو چشام براهت

 

 

کاش که تو نگاه آخر اشکو تو چشام می دیدی

 

 

تو چی کردی با دل من ، عشقمو لایق ندیدی

 

 

قلب تو انگار که نشنید التماس اون چشامو

 

 

تو چی کردی با دل من ، ندیدی غم صدامو

 

 

به دلم موند یه بار یه روز یه جایی بگی می خوامت ...................

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:0 |
خواب اندیشمند :

یکی از محبان الهی به در مسجدی رسید و شیطان را دید که ایستاده و پایش را درون مسجد می گذارد و

 دوباره بیرون می آورد .

به او گفت : اینجا چه می کنی ؟

شیطان گفت :

در این مسجد جاهلی در حال نماز خواندن است و عالمی خوابیده است . من قصد دارم به برسم و در حال

نماز او را فریب دهم ، اما هیبت آن عالم نمی گذارد وارد مسجد شوم .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 5:0 |
دست راست :

هنگامی که حاتم طایی ، سخاوتمند معروف فوت کرد و او را دفن کردند ، پس از چند سال باران عظیمی بارید

 و قبر او در معزض سیل قرار گرفت ، به طوری که نزدیک بود که ویران گردد . پسر او خواست که جسد او

 را به محل دیگری ببرد تا از سیل محفوظ بماند . چون سر تربت او را باز کرد همه ی اعضای او را متلاشی

 دید ، به جزء دست راستش را . پیری صاحب دل از آنجا گذر می کرد و گفت : تعجب نکنید ، حاتم با این دست

 عطا بسیار به بیچارگان داده و از این رو سلامت مانده است .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:59 |
مناجات پرستش :

بغض گلویم را فرا گرفته است . می خواهم بگریم . می خواهم فریاد بکشم ، می خواهم به دریا بگریزم و

می خواهم به آسمان پناه ببرم . اشک بر رخساره زردم فرو می چکد . آن را پاک می کنم تا دیگران نبینند ،

به گوشه ای می گریزم تا کسی متوجه نشود ......... .

چند ساعتی سوختم و در شور و هیجانی خدایی غوطه خوردم . قلبم باز شده بود . روحم به پرواز در آمده

بود . احساس می کردم به خدا نزدیک شده ام ، احساس می کردم که از دنیا و مافیا قدم فراتر گذاشته ام ،

همه را و همه چیز را ترک کرده ام . فقط با روح سر کار دارم . فقط با غم همنشینم فقط با درد می سازم

و فقط خدای بزرگ را پرستش می کنم .

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:59 |
می پرستمت خدای عشق و بوسه و ایمان :

شک نکن که تو خدای منی.چه نیازی به خدا دارم ؛وقتی که ملموس و پاک و نازدانه و به غایت انسان مرا

 

به خویش می خوانی و من استجابتت می کنم و بوی عاشقانه ی زیستن را در کنه نگاه تو می جویم.کدام خدا

 

 را بجویم که دیگر گونه ای به من بدهد،چیزی بیشتر از آن چه دارم.فراتر از تو و نام مقدست؛ که روح

 

وجان و قلب مرا به خود دچار کرده است.تو موهبت آسمانی من هستی پرنده ی من.در اوج خیره شدی؟من

 

در دستان توام.بیات و موم واره.هر آنچه تو خواهی می کنم.به آیین تو در می آیم و در معبد تن تو زیارت می

 

 کنم.در آسمانها می جستمت نازدانه ی مغرور.فرا چنگ آمده ای و من، انسان عاشق ِ چشمان پاک

 

توام.بگذار در سپهر چشمهای تو فرجام خوش عشقبازی را ببینم.گو جهان نباشد .تو باشی و من .پاک و

 

طهورای من، در کدام صومعه ومسجد بجویمت که تو در جان من رخنه کرده ای و تقدیر مرا بر جان شیفتگی

 

خود نوشته ای.در آیین تو غسل تعمید می یابم.لیلای من، مجنون شده ام و در سکوت خیس این نسترنها و

 

یاسهای ناز به زیارت صدای تو می آیم.بنگر مرا قربانی چشمهای مقدست شده ام.رویینه تنم کن از عشق و

 

 هیچ مرزی بر راه بی کرانم مگذار،که پاکباز و جان به کف به پیشواز دستهای پر تپش مسیحای دردانه ام

 

آمده ام.

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:58 |
برکه من :

صدایت شیرین  است مثل اینکه کنار سرچشمه ای نشسته باشی و در

 

سکوت محض به جاودانه ترین و زلال ترین نجوا تن بدهی.بی زمان بی

 

 مکان.که اوج مگر کجاست ؟چیست؟ که با طنین زلال زمزمه ات دیشب به

 

اوج رسیدم.وقتی که گفتی تو همه غرور منی

 

افسوس که اعجاز لحظه هایمان را ٬جاودانگی اش ٬آرامش آبی برکه مان را

 

به پاره سنگی متلاطم کردم .افسوس.

 

مگو که خردت کردم  خورشیدکم ٬مگو !که تو را در آینه ام  می بینم .که آینه

 

ام خرد شده اگر که بگویی شکسته ام.و  آینه ام مگر چیست جز خود

 

من ........................

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:57 |
قدرم را بدان :

قدرم را بدان می دانم روزی فرا می رسد که حسرت روزهای با هم بودنمان را بکشی .........

 

می دانم پشیمان خواهی شد از اینکه یک قلب عاشق را شکستی !

 

می رسد روزی که با چشمهای خیس روزی صدها بار متنهایی که به

 

عشق تو نوشتم را بخوانی و قدر آن لحظه که با من بودی را بدانی....

 

 می دانم پشیمان می شوی ! دیگر کسی مانند من در قلبت متولد

 

نخواهد شد ... مانند من دیگر کسی نیست که دیوانه وار عاشق تو

 

 باشد و تو را از ته دل دوست داشته باشد! قدرم را ندانستی ای بی وفا....

 

آن زمان قدر مرا خواهی دانست که دیگر نمی توانی مرا ببینی و آن زمان

 

 برایت یک گمشده خواهم بود.... مانند من دیگر کسی در زندگی ات نخواهی

 

 دید ، کسی که شب و روز به یاد تو هست و از غم نبودنت چشمهایش

 

لحظه به لحظه بارانی است.... می دانم روزی فرا می رسد که برای یافتنم

 

 به کهکشانها نیز سفر خواهی کرد ! می دانم روزی فرا می رسد که با خود

 

 می گویی ای کاش که قلبش را زیرپاهایم له نکرده بودم ، ای کاش قدر آن

 

اشکهایی که برایم می ریخت را می دانستم!من می روم تا قدرم را بدانی ،

 

 تا هستم و عاشقت هستم و هنوز هم دیوانه وار تو را دوست دارم

 

مرا باور نمی کنی ، اما لحظه ای که می روم و دیگر هیچ نام و نشانی از

 

 من نیست پشیمان می شوی که چرا قلب عاشقم را باور نکردی! می روم

 

 تا معنای عشق را بفهمی و بدانی که از ته دل عاشقت بودم .... می روم

 

 تا یک بی وفا مثل خودت به زندگی ات بیایدو قلبت را بشکند و تو را تنها بگذارد!

 

 آن زمان است که معنای تنهایی را خواهی فهمید!

 

می رسد آن روزی که برای یافتنم از هفت دریا و هفت آسمان بگذری!

 

افسوس که آن روز دیگر قلبم برای تو نیست ، عاشق تو نیست ....

 

 تا هستم ، عاشقت هستم و دوستت دارم

 

مرا باور کن ، تا پرستویی نیامده و مرا همراه با خود نبرده است مرا درک کن

 

 که اگر رفتم دیگر نخواهم آمد آن لحظه است که خواهی فهمید من چقدر

 

 تو را دوست داشته ام ....

 

تا هستم مرا باور کن زیرا اگر رفتم دیگر مرا نخواهی دید! امروز که محتاج توام ،

 

جای تو خالیست....

 

فردا که میایی به سراغم ، نفسی نیست....

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:56 |
یادم باشد :

يادم باشد حرفي نزنم كه دلي بلرزد خطي ننويسم كه آزار دهد كسي را


يادم باشد كه روز و روزگار خوش است وتنها دل ما دل نيست


يادم باشد جواب كينه را با كمتر از مهر و جواب دو رنگي را با كمتر از صداقت ندهم


يادم باشد بايد در برابر فريادها سكوت كنم و براي سياهي ها نور بپاشم


يادم باشد از چشمه درسِِ خروش بگيرم و از آسمان درسِ پـاك زيستن


يادم باشد سنگ خيلي تنهاست...


يادم باشد بايد با سنگ هم لطيف رفتار كنم مبادا دل تنگش بشكند

 

يادم باشد براي درس گرفتن و درس دادن به دنيا آمده ام ... نه براي

 

تكرار اشتباهات گذشتگان

 

یادم باشد زندگي را دوست دارم

 

يادم باشد هر گاه ارزش زندگي يادم رفت در چشمان حيوان بي زباني

 

كه به سوي قربانگاه مي رود زل بزنم تا به مفهوم بودن پي ببرم

 

يادم باشد مي توان با گوش سپردن به آواز شبانه ي دوره گردي كه از

 

سازش عشق مي بارد به اسرار عشق پي برد و زنده شد

 

يادم باشد معجزه قاصدكها را باور داشته باشم

 

يادم باشد گره تنهايي و دلتنگي هر كس فقط به دست دل خودش باز مي شود

 

يادم باشد هيچگاه لرزيدن دلم را پنهان نكنم تا تنها نمانم

 

يادم باشد هيچگاه از راستي نترسم و نترسانم يادم باشد زنده ام .........

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:54 |
هیچ گاه ویترینی نداشته ام :

هیچ گاه ویترینی نداشته ام ،

 

 

تا دلم را در آن به نمایش بگذارم .

 

 

در قامت یک فروشنده ی دوره گرد عاشق تو شدم.

 

 

از این روست که تمام خیابانهای شهر،

 

 

عشق مرا می شناسند.

 

 

 

تو را در میان کوچه ها فریاد کردم.

 

 

دستمال کثیفم به کنج خاطره ها خزیده،

 

 

و چرخ دستی ام

 

 

 

 با نقش هایی از گل بابونه 

 

 

 

تمام زندگیم بود.

 

 

 

تو را برای کودکان بی کس فریاد کردم.

 

 

 

روزهای جمعه به جای یکشنبه ها،

 

 

 

و شب ها به سمت بالای شهر

 

 

 

شب و روز در تلاش بودم،

 

 

 

تا انگار عشق در بدنم را رها سازم

 

 

 

افسوس ... دو مأمور ضبط کردند بساطم را

 

 

 

با آخرین قسط چرخ دستی تو هم رفتی ..........

 

 

 

حال درقامت یک دیوانه دوستت دارم

 

 

 

و تمام دیوانه های شهر،

 

 

 

عشق مرا می شناسند.

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:54 |
فقط آموخته ام :
تنها چیزی که از تو آموختم

 

          دلپذیر من

 

          این بود

 

          که عشق را

 

          چون کتابی ناخوانده

 

           همیشه

 

           بسته نگاه دارم .

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:49 |
روزا :
زندگی

 

چون قفسی است

 

قفسی تنگ

 

پر از تنها یی

 

و چه خوب است

 

لحظه غفلت آن زندانبان

 

بعد از آن هم

 

پرواز...

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:48 |
دل رسوایی :
دیشب دل سودایی من پرده دری کرد

 

از پرده برون آمد و دیوانه گری کرد

 

چون سیل ز خود رفته فرو ریخت بدامن

 

ننشست ز پا تا ره شب را سپری کرد

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:48 |
مژگان :
آن شب که بوی زلف تو با بوسه نسیم

 

مستانه ؛ سر به سینه مهتاب می گذاشت

 

با خنده ای که روی لبت رنگ می نهفت

 

چشم تو زیر سایه مژگان چه ناز داشت

 

/ نوشته شده توسط نیما در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 و ساعت 4:47 |
درویش دوست من :

به رسم ادب سلام :

من دوستی دارم که در امام زاده طاهر همیشه می بینمش و مو و

ریش بلندی داره که می گیم بهش درویش یه شب کلی با هم درد و دل

کردیم و خیلی اهل ادب است و من از یکی از دوستام پرسیدم که چرا ظاهر

و قیافه اش این طوریه درویش ؟

 

گفت درویش موقعی که جوان بود و ماشین داشت و به روز مادرش بهش

می گه که منو ببر سر خاک دخترم و درویش نمی برتش و مادرش ناراحت

 می شه و پیاده می ره سر قبر دخترش به سر قبرش می رسه قلبش می

 گیره و همون جا تمام می کنه .

درویش هم بعد از این موضوع خودشو هیچ وقت نمی بخشه و از اون موقع

همیشه پنج شنبه شبا و روزای تعطیلش را به سر قبر مادرش نمیاد و می

خواد که مادرش ببخشتش و درویش بعد مرگ مادرش دیگه هیچ وقت ازدواج

 نکرد و مو و ریش هاشو بلند نگه می داره و همیشه هم لباس سیاه می

 پوشه و محاله تو کرج یه هیئت و مراسمی باشه و درویش نره اونجا و

درویش از کرجی های قدیمی هستند و خیلی هم وضعش خوبه ولی

افسوس که درویش بعد 24 سال از فوت مادرش هیچ وقت خودشو

نبخشید ..........

این ماجرا واقعی است .

 

/ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 22:57 |
سراب :

نزدیکی های آسمون یه شهر داریم یه شهر خوب

خورشید و باور می کنیم تو هر طلوع تو هر غروب

خبر خبر همسایه ها

خبر خبر همشهری ها

خبر خبر چند تا دیون که دشمن با پریا

آی پریا گول نخورین اینا سرابه دریا نیست

دیوا دلم دشته باشن جای دیگس با شما نیست

سیاهی ها و سایه ها تو کوچه پرسه می زنن

تو باور پنجره ها حرمت ماهو می شکنن

رودخونه رو تشنه و خشک

چشمه رو آلوده می خوان

اونا که با دریا بدن دشمن جون پریان ........

/ نوشته شده توسط نیما در شنبه دوازدهم خرداد 1386 و ساعت 17:51 |
گداي‌ صداي‌ بم‌ تو هستيم‌ پدر، پولت‌ را مي‌خواهيم‌ چكار! :
بچه‌ها در مدرسه‌ به‌ من‌ مي‌گويند «فري‌ بلا» و هركس‌ نواري‌، فيلمي‌ چيزي‌ بخواهد مي‌آيد سراغ‌ من‌. مدير و ناظم‌ و معلم‌هاي‌ مدرسه‌ اما از تنبلي‌ وشيطنت‌ هايم‌ كلافه‌ شده‌اند و ديگر كار از تنبيه‌ و مشاوره‌ با امور تربيتي‌ گذشته‌ و پرونده‌ام‌ را زير بغلم‌ گذاشته‌اند. گفتم‌ يك‌ نامه‌ براي‌ شما بنويسم‌ تاحرفهاي‌ دلم‌ را به‌ همه‌ زده‌ باشم‌.
    من‌ سر دسته‌ عده‌اي‌ از بچه‌ها هستم‌ كه‌ كارهاي‌ غير عادي‌ مي‌كنيم‌. مثلا يك‌ روز قرار مي‌گذاريم‌ همگي‌ موهايمان‌ را روغن‌ زده‌ و يك‌ شكل‌ آن‌ را از زيرمقنعه‌ بيرون‌ دهيم‌، يك‌ روز آستين‌هايمان‌ را يك‌ اندازه‌ بالا مي‌زنيم‌ و ده‌ تا انگشتر در هر كدام‌ از انگشت‌ هايمان‌ مي‌كنيم‌ و با دست‌ بند و النگوهاي‌بدل‌ جيرينگ‌ جيرينگ‌ صدا در مي‌آوريم‌. يك‌ روز كفش‌ پاشنه‌ بلند مثل‌ هم‌ مي‌پوشيم‌ يا همگي‌ آدامس‌ بادكنكي‌ در دهانمان‌ گذاشته‌ و همزمان‌ آن‌ راباد مي‌كنيم‌ و در صورتمان‌ مي‌تركانيم‌ و... همه‌ اين‌ كارها را در راه‌ مدرسه‌ به‌ خانه‌ انجام‌ مي‌دهيم‌.
    البته‌ تنهايي‌ هم‌ بسته‌ به‌ موقعيت‌ و درجه‌ بالا آمدن‌ كفرم‌ كارهايي‌ مي‌كنم‌. مثلا اگر ببينم‌ يكي‌ از بچه‌ها، خيلي‌ درسخوان‌ و مؤدب‌ است‌ و خودش‌ را نورچشمي‌ كرده‌، زنگ‌ تفريح‌ دستش‌ مي‌اندازم‌ و از پشت‌ به‌ لباسش‌ برچسب‌ داخل‌ آدامس‌ كه‌ شكل‌هاي‌ جالبي‌ هم‌ دارد، مي‌چسبانم‌! يك‌ بار هم‌ با قيچي‌كمي‌ از موهاي‌ يك‌ بچه‌ درسخوان‌ را چيدم‌ و بعد كه‌ از مدرسه‌ بيرون‌ آمديم‌ با چسب‌ آن‌ را به‌ شكل‌ سبيل‌ پشت‌ لبم‌ چسباندم‌ و ادايش‌ را در آوردم‌ و بابچه‌ها كلي‌ خنديديم‌.
    وقتي‌ از دست‌ معلم‌ها ناراحت‌ مي‌شوم‌ وضع‌ فرق‌ مي‌كند هر چه‌ باشد در مورد آنها بيشتر بايد احتياط كرد. از يكي‌ كه‌ خيلي‌ بهانه‌ گير است‌ و موقع‌ درس‌پرسيدن‌ وقتي‌ آدم‌ را پاي‌ تخته‌ مي‌برد، حسابي‌ امر و نهي‌ مي‌كند، بدم‌ مي‌آيد. او مي‌گويد درست‌ بايست‌، مثل‌ لات‌ها حرف‌ نزن‌، دستت‌ را از جيب‌شلوارت‌ در آر، كي‌ مي‌خواهي‌ آدم‌ شوي‌ و... يكي‌ نيست‌ بگويد تو چكار به‌ اين‌ كارها داري‌، درست‌ را بپرس‌ تا برويم‌ پي‌ كارمان‌. يك‌ روز، يعني‌ بار آخركه‌ كارم‌ به‌ اخراج‌ كشيده‌ شد حسابي‌ اذيتش‌ كردم‌. يك‌ نوع‌ سمور كوچك‌ را با خودم‌ بردم‌ مدرسه‌. ظاهرش‌ شبيه‌ موش‌ است‌ و علي‌ الخصوص‌ جيغ‌زنهاي‌ ترسو را حسابي‌ در مي‌آورد. وقتي‌ طبق‌ معمول‌ شروع‌ كرد به‌ تحقير كردنم‌ آن‌ را از جيبم‌ در آوردم‌ و زير پايش‌ ول‌ كردم‌، چشمتان‌ روز بد نبيند،جيغ‌هاي‌ بنفشي‌ مي‌كشيد كه‌ مدرسه‌ يك‌ جا در حلقش‌ فرو مي‌رفت‌.
    اين‌ از مدرسه‌. در خانه‌ هم‌ دختر خوبي‌ براي‌ مادرم‌ نيستم‌. نه‌ كار خانه‌ مي‌كنم‌، نه‌ درس‌مي‌خوانم‌. ولم‌ كنند با بچه‌ها يا سينما مي‌روم‌ يا كافي‌ شاپ‌.حوصله‌ خانه‌ ماندن‌ را ندارم‌. صداي‌ ضبطم‌ هميشه‌ بلند است‌ و دعواي‌ من‌ و فرزانه‌ خواهرم‌ بيشتر سر همين‌ است‌. گفتم‌ فرزانه‌، او يك‌ خانم‌ تمام‌ و كمال‌است‌، نجيب‌، درس‌ خوان‌ و مؤدب‌، آشپزي‌اش‌ هم‌ حرف‌ ندارد، كامپيوتر و نقاشي‌اش‌ هم‌ خوب‌ است‌. يك‌ نوع‌ حس‌ مراقبت‌ كردن‌ از او را دارم‌. فكرمي‌كنم‌ يك‌ جورهايي‌ بايد مواظبش‌ باشم‌، چون‌ خيلي‌ مظلوم‌ است‌. او آنقدر مهربان‌ است‌ كه‌ حتي‌ پدر را بخشيده‌ و گاهي‌ به‌ او و همسر جديدش‌ سرمي‌زند و خرجي‌ ما را مي‌گيرد و برمي‌گردد خانه‌ و آن‌ را دست‌ مادر مي‌دهد. پدرم‌ هيچ‌ وقت‌ نفهميد با پول‌ هايي‌ كه‌ مي‌فرستد، چه‌ كار مي‌كنيم‌. او حتي‌يك‌ بار هم‌ طول‌ خيابان‌ بين مدرسه‌ و خانه‌ را با من‌ يا فرزانه‌ نيامده‌ تا همه‌ پسرهاي‌ محل‌ بفهمند سايه‌ يك‌ مرد بالاي‌ سر ماست‌.
    او يك‌ بار مدرسه‌ نيامده‌ تا از وضع‌ درسي‌مان‌ باخبر شود. اصلا برايش‌ مهم‌ نيست‌ كه‌ ما چه‌ كار كنيم‌، كجا برويم‌، با كي‌ بگرديم‌، فقط يك‌ پولي‌مي‌فرستد، انگار كه‌ ما گدا هستيم‌. آره‌ اصلا ما گداييم‌ اما گداي‌ عشق‌، گداي‌ مهر پدر، گداي‌ آغوش‌ گرم‌ بابا، گداي‌ صداي‌ بم‌ مردي‌ كه‌ بگويد فريال‌، فرزانه‌،دخترهاي‌ گلم‌ بياييد سر سفره‌، غذا سرد شد...
    ... شبهاي‌ زيادي‌ بوده‌ كه‌ من‌ و فرزانه‌ و مامان‌ تا صبح‌ از ترس‌ بيدار نشسته‌ايم‌. يا تلفن‌هاي‌ ناجوري‌ داشته‌ايم‌ يا دزد مي‌آمده‌! گاهي‌ هم‌ فكر مي‌كنيم‌ارواح‌ در خانه‌مان‌ رفت‌ و آمد دارند...
    همه‌ اينها را گفتم‌ اما هيچ‌ كدام‌ چشم‌هاي‌ آبي‌ گريان‌ و منتظر مادرم‌ نمي‌شود كه‌ هر شب‌ چشم‌ به‌ راه‌ او در را نگاه‌ مي‌كند...

/ نوشته شده توسط نیما در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 18:58 |